بنویسید به دیوارسکوت: عشق سرمایه هر انسان است.بنشانید به لب حرف قشنگ، حرف بد وسوسه شیطان است،وبدانید که فردا دیر است، واگرغصه بیاید امروزتا همیشه دلتان در گیر است، پس بسازید رهی را اکنون ، تا ابد سوی صداقت برود، وبکارید به هرخانه گلی، که فقط بوی محبت بدهد.

هنگام کودکی اشخاصی را دوست داشتیم در کارتون هایمان که آدم خوبه داستان بودن و با کمک چیزی که قدرت جادویی داشت بر بدی ها پیروز می شدند. حال اگر شما غول چراغ جادو،عصای سیندرلا و .... را داشتید با آنها چه کارهایی انجام می دادید؟ ار آنها چه چیزی هایی درخواست می کردید؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اینها همه داستان هایی است که برایمان تعریف می کردند تا خوبی ها و بدی ها را بشناسیم ولی انسان های بزرگی بودن که بدون چراغ،عصا،فرش های جادویی با بدی ها جنگیدن و پیروز شدن. انسان هایی که فقط به خاطر عشق و ایمان توانستن پیروزشن و توی این آسمان سیاه تبدیل به ستاره شدند و درخشیدن. ستاره هایی که بخاطر داشتنشون افتخار می کنیم.

اگر دنیا را با مداد سیاه می کشیدیم و جاهایی که دوست نداریم را با پاکن پاک می کردیم، کجاها را پررنگ تر و کجا ها را پاک می کردید؟
منتظر جواب هایتان هستم!

زمانی که یک بسته مداد رنگی را باز می کنیم، رنگ های متنوعی می کنیم می بینیم که دوست داریم از آنها استفاده کنیم و چیزهای زیادی را رنگ کنیم. حال اگر این دنیایی که در آن زندگی می کنیم سفید ب.د و قرار بود شما عشق،ایمان،دوستی،خانواده،تنفر،دشمنی،کینه و.... چه رنگی می کردید؟ دلیل انتخاب این رنگ ها را بیان کنید.
دیشب با دوستم رفته بودم رستوان,روبروی تخت ما یه دختر پسر نشسته بودن که پسره پشتش به تخت ما بود،معلوم بود با هم دوست هستند،اتفاقی چشمم به چشمه دختره افتاد,قشنگ معلوم بود پسره عاشقه دخترست،دختره شروع کرد به آمار دادن،سرمو انداختم پایین,دفعه بعدی تحریک شدم با نگاه بازی کردیم.خلاصه یه کاغذ برداشتمو به دختره علامت دادم،با نگاهش قبول کرد،بلند شدن،پسره جلو رفت که حساب کنه دختره به تخته ما رسید دستشو دراز... کرد کاغذ رو گرفت،براش نوشته بودم .
.
.
.
.
.
.
.
خیـــــــلی پَستی

مي دوني ؟!
میخوام يه اتاقي باشه . . . گرمه گرم . . . روشنه روشن . . . تو باشي ، منم باشم . . . کف اتاق سنگ باشه ، سنگ سفيد . . . تو منو بغلم کني که نترسم . . . که سردم نشه . . . که نلرزم . . . اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار . . . پاهاتم دراز کردي . . . منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم . . . با پاهات محکم منو گرفتي . . . دو تا دستتم دورم حلقه کردي . . . بهت ميگم چشماتو مي بندي ؟! ميگي آره . . . بعد چشماتو مي بندي . . . بهت ميگم برام قصه مي گي ؟! تو گوشم ؟! . . . ميگي آره . . . بعد شروع مي کني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن . . . يه عالمه قصۀ طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن . . .
مي دوني ؟!
مي خوام رگ بزنم . . . رگ خودمو . . . مچ دست چپمو . . . يه حرکت سريع . . . يه ضربه عميق . . . بلدي که ؟! . . . ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم . . . تو چشماتو بستي . . . نمي دوني من تيغ رو از جيبم در ميارم . . . نمي بيني که سريع مي برم . . . نمي بيني خون فواره مي زنه . . . رو سنگاي سفيد . . . نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز مي گيرم . . . که نگم آاااخ . . . که چشماتو باز نکني و منو نبيني . . . تو داري قصه ميگي . . . من شلوارک پامه . . . دستمو مي ذارم رو زانوم . . . خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا . . . قشنگه مسير حرکتش . . . حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني . . . تو بغلم کردي . . . مي بيني که سرد شدم . . . محکم تر بغلم مي کني که گرم بشم . . . مي بيني نا منظم نفس مي کشم . . . تو دلت ميگي آخيش دوباره نفسش گرفت ! . . . مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر مي شم . . . مي بيني ديگه نفس نمي کشم . . . چشماتو باز مي کني . . . مي بيني من مردم . . .
مي دوني ؟!
من ميترسيدم خودمو بکشم . . . از سرد شدن . . . از تنهايي مردن . . . از خون ديدن . . . وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ! . . . مردن خوب بود . . . آرومه آروم . . .
گريه نکن ديگه . . . من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم . . . بگم خوشگل شدياااا . . . بعدش تو . . . همون جوري وسط گريه هات بخندي . . . گريه نکن ديگه . . . خب ؟! . . . دلم مي شکنه . . . دل روح نازکه . . . نشکونش . . . خب ؟!
من رفتم گلم تو مواظب خودتو و قلبه مهربونت باش

سلام با عرض پوزش به دلیل غیبت طولانی ام سعی می کنم نبودنم را جبران کنم

یک سوال دارم .
چرا میان انگشتان دست فاصله است؟
به این دلیل که یکی دیگه هست که بیاد با دست خودش این فاصله ها را پر کنه برات!
خواستم مونس یارت باشم نخواستی ....
خواستم برای همیشه در کنارت باشم نخواستی ....
خواستم هم گام و هم نفس روزای تنهاییت باشم نخواستی ....
خواستم پذیرای نگاه مهربانت باشم نخواستی ....
خواستم قلبم را به یادگار تقدیمت کنم باز هم نخواستی ....
هیچ کدام را نخواستی .... هرگز نخواستی .... مرا نخواستی .... نخواستی ....

خواهر كوچكم اين را پرسيد من به او خنديدم . گفت روي ديوار و درختان ديدم ، گفت ديروز خودم ديدم مهران پسر همسايه به مينو پنچ وارونه مي داد انقدر خنده برم داشته بود كه طفلك ترسيد ، بغلش كردم و بوسيدمش و به او گفتم بي گمان بعدها وقتي غم سقف كوتاه دلت را خم كرد ، خواهي فهميد پنچ وارونه چه معنا دارد .
من بر دامنه ی کوهسار چشم به صعودتان دوخته ام
... نگران و امیدوار
دوستان من ! قدم بردارید اما ارام و مطمئن
به پیش روید بی هیچ توقفی دور از هر واهمه ای ...
انگاه که بر بلندی کوهسار لبخند زنید
هنوز ایستاده ام از پس سال ها
اینک با لبخندی بر لب بی تشوشی بر دل
بینگرید ! قله ای دیگر در پیش است ... قدم بردارید ارام و مطمئن
فرصت اندک است ...

با هفت تا اسمون پر از گلای یاس میخک
با صد تا دریا پر عشق و اشتیاق و پولک
یه قلب عاشق با یک حس بیقرار و کوچک
فقط می خواد بهت بگه عزیزم تولدت مبارک
امیدوارم بزرگ شدن تو ببینم و هیچگاه غم و غصه هاتو نبینم
عشف یعنی گریه کردن زیر قطرات باران
عشق یعنی گاهی من و تو گاهی مرگ من برای تو
عشق یعنی تباه کردن تمام ارزوهایم برای رسیدن به تو
دیدم تو دریا شدی و من رود شدم
در وسعت چشمانت محدود شدم
ان روز که در اتش عشق افتادم
سرسبزتر از اتش نمرود شدم
یعنی اینقدر بی احساس و بی مهر هستیم که دل دیگران را ناچیز می گیریم ؟
زندگی مانند کاکائو است . خوش مزگی کاکائو به شکر ان است و نبودن شکر بسیار تلخ است و کسی ان را دوست ندارد. زندگی بدون دوست مانند ان کاکائو تلخ است و اگر برای اهداف خویش و گاهی از بی اگاهی دل افراد اطراف خویش را می شکنیم دیگر برای ما دوستی باقی نمی میند که بخواهیم زندگی را با ان شیرین کنیم.
چرا به جای شکستن دل دیگران یاد نگیریم مرحم برای دل شکسته ی کسی باشیم ؟
چرا به جای خالی کردن شانه هایمان ستون محکم برای هم دردی با دوستان باشیم ؟
گاهی در اغوش گرفتن دیگران و برداشتن اشک از چشمان کسی و به جای ان هدیه دادن لبخند به ان لذت ببخش ترین لحظه ی دنیا است .
هیچ وقت از ریسک کردن نهراسیم چرا که به ما این فرصت را خواهد داد تا شجاعت را یاد بگیریم.
فرص کنید زندگی همچون یک بازی است که قاعده باری چنین است که بایستی پنچ توپ را در ان واحد در هوا نگهداری و مانع افتادنشان بر زمین شوید.
جنس یکی از ان توپ ها لاستیک بوده و مابقی انها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتبدن توپ پلاستیکی یر روی زمین دویاره نوسان کرده و بالا خواهد امد اما ان چهار توپ دیگر به محض برخورد کاملان شکسته و خورد می شود.
ان چهار توپ شیشه ای عبارتند از " خانواده - سلامتی - دوستان - روح خود انسان "
و ان توپ لاستیکی " کار ادم " است.
اگر می خواهی همیشه ارام باشی دل گیری هایت را روی ماسه ببنویس و شادی هایت را بر روی تکه سنگی حکاکی کن
اگر کسی رو دوست داری ولی اون تو رو دوست ندارد سعی نکن از اون متنفر بشی بلکه سعی کن سکوت کنی
روز اول شوخی شوخی دیدمت خیلی اتفاقی....
روز دوم الکی الکی چشم هام به چشمات افتاد....
هفته بعد دوزدکی نگاهت کردم....
ماه بعد شانسی به دلم نشستی....
سال بعد دوست داشتم....
شوخی ترین جدی عمرم دوست داشتن تو شد ....
سال ها گذشت ولی یواشکی دوست داشتم.....
ولی حالا جدی ترین شوخی عمرم از دست دادن تو شد .....!
یعنی اینکه مطمئن باشی که توی سینه ی کسی که دوستش داری یک جای گرم داری حتی اگر اصلا مال تو نباشه........!
جمله معروف ویلیام شکسپیر " عشقت را رها کن اگر خودش برگشت مال تو است و اگر بر نگشت از قبل هم مال تو نبوده . "
نگاه به کسی نیندازد.......اگر نگاه انداختن عاشق نشوند.......اگر عاشق شدن وابسته نشوند.......اگر وابسته شدند مجنون نشوند.......اگر نیز مجنون شدند با عقل و منصق زندگی کنند.......
اینک که پا به این راه دشوار گذاشته اید با صداقت عشق را ابراز کنید . تنها عاشق یک دل باشید . تنها یک نفر را دوست داشته باسید . تنها به یک نفر دل ببندید و با یک رنگی و یک دلی زندگی کنید . به عشق خود وفادار باشید و از ته دلتان عشقتان را دوست داشته باشید و از تمام وجودتان عاشق شوید
ارزوی موفقیت دارم برایتان
ان که دوستش داریم حقی بر ما دارد.
حتی حق ان که دیگر دوستمان نداشته باشد .
نمی توان از اون رنجشی به دل گرفت.
بلکه تنها باید از خود رنجید.
که چرا انقدر شایسته ی محبت نباشیم که دوستمان ما را ترک کند
و این دردی واقعا کشنده است.....
تنها کاری که می توانیم انجام بدیم دعای موفقیت برای اون است.
زندگی شیرین است مثل شیرینی یک روز قشنگ.
زندگی رویایی است مثل رویای کودکانه.
رندگی زیبا است مثل یک غنچه ی باز.
زندگی تک تک ساعت هاست.
زندگی چرخش این عقربه هاست.
زندگی راز دل مادر پینه دست پدر است.
زنگی مثل زمان درگذر است.

دیدی اخرش تابستان انقدر غصه ی ما رو خورد که اخرش پاییز شد ! ببین تو یادت نیست ما کجای دفتر خاطرات پاییز سال گذشته نوشتیم و زیرش را با اشتراک امضا کردیم که هنوز مهر نشده با خط نچندان صاف سرنوشتمان زرد کشید . خلاصه از قدیم گفته اندو می گویند "پاییز فصل عاشقان است." و از اتش گرفته هم فرزند سوم همین فصل بود که ما را به این روز نمی دونم چه رنگی نشاند! به عاشقیم یقین دارم که من می نویسم و گمان می کنم اگر تبریک تولد پاییز را ننویسی باید به عاشق نبودنت یقین کرد.
کی گفبه پاییز اونه که باد برگارو می ریزه
واسه کسی که عاشقه تموم سال پاییزه!
مدتی گذشت و به دختر خبر دادن دو چشم برای پیوند پیدا شوده. دختر عمل میکنه و می توانه ببینه. روز قرار با پسر فرا می رسه دختر می ببینه پسر کوره. پسر از دختر میپرسه: واسه همیشه پیشم میمونی؟... دختر جواب میده: نه! پسر پاسخ میده: برات متاسفم با چشمانی که هدیه ای از من بود فقط نگاه می کنی.... و در حالی که چشماش پر از اشک بود دختر را ترک کرد بعد از اون عصر پاییزی دیگر دختر پسر رو ندید.
خندید و گفت: اگر ارزش دادشت عمدن اون را نمی شکستنش!
جوابی نداشتم سکوت کردم و با چشمانی خیس رفتنش را بدرقه کردم.
